به سراغ خود مي روي شلاق را فراموش نكن. اين پند خودآزارانه خودم به ما است. ما همزمان نيازمند دو عمل با خوديم تا بلكه عمل اصلي رخ بنمايد. اول دادن غرور است. به هر زباني تلقين غرور به ملتي خرد شده واجب كفاييست. غرور ملي از دست رفته واجبمان است حتي در زبان خزعبلات يك شخصيت مجهول مثل ارد بزرگ خوانده يا داستانك هايي كه بنام كوروش ساخته اند.

اما در كنارش عيبجويي از ضعفهامان هم لازم است. ما هي داريم به خودمان پشت پا مي زنيم. حداقل 150 سال كه اينكار را ميكنيم. اميركبير، مشروطه، صفي از مردان مرد در اين ميان تا رضاشاه، نهضت ملي شدن صنعت نفت، و... . لازم نيست به خودمان بگوييم يكجاي كارمان ميلنگد؟ اينهمه فرصت تاريخي، اين همه امكانات، اينهمه ذخاير باز داغونيم. مي دانم و شك ندارم كار كار انگليسي هاست. اصلا شك ندارم. اما اين انگيليسي ها خانه را خالي نديدند و پررو شدند؟ ما در خانه را باز گذاشتيم. ما ايرادات خودمان را بايد به پيش چشم آوريم. بايد. بايد ليستش كنيم. اصلا حكومت بد و... . همين جنابان اپوزيسيون ما از چه جنسي اند؟ كدام فرد و گروهي لياقتي اندك از خود نشان داده است؟ اين حكومت مستقيما از انگيليس آمده؟ اصلا قبول بالاسري هايش مستقيما از باكينگهام انداخته شده اند!! اينهمه كارمند و مدير و مديركل هم از آنجا آمده اند؟ بخش خصوصي دزد ما از كجا آمده؟

اما چيزي كه نياز داريم را فقط در يك نفر ديدم. محمدرضا نيكفر و همو معوج بود و خوبي اش در اينست كه معترف است. تحليل وضعيت مايي ما با كمك فلسفه غرب. اگر اين در پروژه سروش ادغام شود تازه ميشود بارقه هايي از اميد را ديد. (عبدالكريم سروش مشغول تحقيق بر روي نهضت معتزله و يافتن راهي فكري - ايراني از ميان آن است كه بنا بر سنت هاي بومي قابل هضم باشد.)

پ.ن: رفيق قديمي شبگرد گفت تقبيح، من روده درازي كردم.